تنها کردن باغبان ،صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر
#حکایت 30، دفتر دوم مثنوی معنوی
"تنها کردن باغبان، صوفی وفقیه وعلوی را از همدیگر"
باغبانی وارد باغ خود شده ومی بیند که سه نفر در باغ هستند. این سه نفر صوفی، فقیه وسید بودند. باغبان تصور میکند که اینها دزد هستند و با خود فکر می کند که به تنهایی حریف 3 نفر نمیشود چون آنها جمع هستند پس راه چاره را در جدا کردن آنها از هم می داند تا بعد به خدمت هریک برسد
☀️ باغبانی چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان به باغ خود سه مرد
☀️ گفت : با اینها مرا صد حجت است
لیک جمع اند و، جماعت قوت است
✅ باغبان با خود گفت: من برای برخورد کردن با اینها دلایل زیادی دارم ولی اینها با همدیگرند و قدرتشان از من که تنها هستم بیشتر است
☀️هر یکی را ز آن دگر تنها کنم
چونکه تنها شد، سبالش بر کنم
✅ ابتدا آنها را از هم جدا میکنم بعد وقتی تنهاشدن سبیلشان را می کنم (حسابشان را کف دستشان میگذارم).
با خوشرویی به آنها نزدیک شده و به صوفی میگوید: برای آنکه بیشتر به شما خوش بگذره وراحت باشید برو از اتاق انتهای باغ گلیم را بیاور. صوفی برای آوردن گلیم به انتهای باغ میرود . باغبان هم به دنبال صوفی راه می افتد، او را با چوبی محکم میزند ونزد دونفر دیگر بر میگردد وبه سید میگوید من مقداری نان پخته ام برو آن را بیاور تا بخورید. به محض دور شدن علوی رو به فقیه کرده و میگوید: این سید کیست؟ با خودت همراه کردی او در حد تو نیست وخودش به دنبال سید میرود و او را هم از پا در می اورد . وبعد که خیالش راحت میشود با فقیه تنهاست میگوید:
☀️ گفت: ای خر،اندرین باغت که خواند؟
دزدی از پیغمبرت میراث ماند؟
به او میگوید ای نادان تو با چه اجازه ای وارد باغ من شدی؟ آیا از رسول خدا دزدی به تو میراث مانده؟ فقیه متوجه میشود که سخنان قبل باغبان فقط برای ایجاد تفرقه بوده ومیگوید مرا بزن که خوب کاری میکنی این است سزای کسی که از یاران خود جدا شود.
☀️ این جهان کوه است وگفت وگوی تو
از صدا هم باز آید سوی تو
☀️ هر که بر گردد سرش از چرخ ها
همچو خود گردنده بیند خانه را
☀️ گفت: حق استت، بزن دستت رسید
این سزای آنکه از یاران برید
✅ در این حکایت مولانا ضرر و زیان اختلاف در جمع و جدا شدن از یکدیگر رو بیان می کند.(فواید اتحاد ودوری از تفرقه)