شانس چیست

شانس چیست؟

شانس همان کار مثبتی هست، که تو در طبیعت انجام دادی و طبیعت به تو، یک کار خوب یا یک انرژی ‌مثبت بدهکار است و باید به تو، یک سود بدهد یا یک انرژی مثبت برساند.

چند راه بازگشت انرژی:

از نظر سنتی:
تو نیکی میکن و در دجله انداز،
که ایزد در بیابانت دهد باز

از نظر قرآن:
هر کس ذره‌ای بدی و خوبی کند به او بازمیگردد

از نظر بودا:
قانون 'کارما' یعنی هر چیزی کار ماست و به ما بر میگردد.

از نظر متافیزیک:
انرژی در طبیعت از بین نمیرود. وقتی انرژی‌ای رها میکنی حالتش عوض میشود و بر میگردد...

دکتر الهی قمشه‌‌ای🌷🌸🌹🍀🌺

 

فلان میخانه بدترین میخانۀ شهر است

" در صحبت حافظ "
پایان کتاب

حکایت کرده اند که وقتی در یکی از پایتخت های اروپا
در روزنامۀ معتبری اعلام کردند که
فلان میخانه بدترین میخانۀ شهر است.
صاحب آن میخانه همین عبارتِ " بدترین میخانه "
را اهرمِ تبلیغاتی خود کرد
و تابلوی بزرگی بر بالای میخانه برافراشت
که روی آن نوشته بود:
" ما بدترین میخانۀ شهریم "
و نام آن روزنامۀ معتبر را نیز یاد کرده بود.

اینک ما، در پایان این دفترِ مستی و باده پرستی،
همۀ انتسابات کفرآمیز چون مصاحبت اُم الخبائث
و معاشقت با دختر هرجاییِ تاک را به جان می خریم
و اعلام می کنیم که " ما بدترین میخانۀ روزگاریم ". از ما حذر کنید
و از پیچ پیچ راهِ این میخانه عنان بگردانید
" چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد ".

ما این میخانۀ عشق را بی هراس از شمشیرِ دمشق
به خاطرِ رندانی که آماده اند تا در هوای مغبچگانِ باده فروش
و لعبتانِ بازیگوشی چون حافظ و سعدی و مولانا
خاکِ درِ میخانه را بروبند، دایر کردیم
تا آن رندان که همۀ مردمِ خوش طبع پارسی گو
و همۀ صاحبدلانِ جهانند بگویند:

المنَّة لِلَّه که درِ میکده باز است
زآن رو که مرا بر درِ او رویِ نیاز است
خُم ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وآن می که در آن جاست " حقیقت " نه مَجاز است.

برگرفته از کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای

داستان مثنوی معنوی دزد

🌹🌹

 

🌹🌹

#حکایت 34 دفتر دوم مثنوی معنوی
"فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص، صاحب خانه را، که نزدیک آمده بود که دزد را دریابد و بگیرد"

شخصی در خانه اش به دزدی برخورد کرد، دزد با دیدن صاحب خانه پا بفرار گذاشت. صاحب خانه به تعقیب دزد پرداخت چند قدمی به دزد مانده بود برسد که دوست دزد از طرف دیگر فریاد زد: آی دزد! آی دزد! صاحب خانه به تصور اینکه دزد دیگری است و ممکن است به زن و فرزندانش صدمه برساند بطرف صدا آمد و پرسید چه خبره؟ دزد کجاست؟
صدا کننده گفت: نگاه کن این رد پای دزد است این رد را دنبال کن تا دزد را پیدا کنی. صاحب خانه از این رفتار او عصبانی شد وگفت: ای احمق من خود دزد را پیدا کرده بودم و نزدیک بود بگیرم. به صدای فریاد تو آمدم حالا تو می گویی رد پاش اینجاست ؟!
☀️گفت : ای ابله، چه می گوئی مرا؟
من گرفته بودم آخر مر ورا
☀️این چه ژاژ است و، چه هرزی ای فلان
من حقیقت یافتم چه بود نشان؟
☀️ تو جهت گو، من برونم از جهات
در وصال، آیات کو، یا بینات؟
🔅 ژاژ :اینجا بیهوده و یاوه
🔅هرزی: اینجا هذیانی
🔅بینات: حجت های روشن
✅ ای مرد این یاوه و هذیان گو ی چیست؟ من حقیقت را پیدا کرده بودم بعد تو به من رد پای حقیقت را نشان میدی؟!
تو از جهت حرف میزنی در حالی که من از جهت ها خارج شدم. در زمان وصال دیگر دلیل روشن لازم نیست (در مقام وصال آیات نمی گنجد.)

☀️ صنع بیند مرد محجوب از صفات
در صفات آن است کو گم کرد ذات
☀️ واصلان چون غرق ذات اند ای پسر
کی کنند اندر صفات او نظر؟
🔅 محجوب: در حجاب، در پرده
✅ کسی که در حجاب و پرده اسیر باشد صفات خداوند را می بیند ولی به ذات او پی نمی برد او فقط مخلوق را می بیند واز دیدار خالق محروم میشود. در صورتیکه واصلان ذات خداوندی را درک کرده وغرق او هستند ودیگر مخلوق وصفات او را نخواهند دید. "شناخت حق به حق بدون دلیل و واسطه"
🔅 صاحب خانه: سالکی که مراحل سلوک را تا مرحله شهود طی میکند ولی به واسطه اسیر قیل و قال شدن به حقیقت نمی رسد 🔅دزدی که صاحب خانه را صدا میزند : علمای کلام که اهل قیل وقال هستند که به حقیقت راه پیدا نمی کنند. 🔅دزد اول : نماد حقیقت است که صاحبخانه دچار قیل و قال شده و از او دور میگردد .

انسان شاکر و خشنود

🌸
انسان شاكر و خشنود؛
نه تنها عاشق، بلكه خود عشق است.

زمانی ازجنس خدا ميشويم
كه همچون او ببخشيم
ازمهر وعشقمان؛ به همه و همه...

آنگاهست كه معجزه
آرام و بی صدا از راه ميرسد...❤❤❤❤❤

🍀 صبر نبود چون نباشد میل تو
خصم چون نبود، چه حاجت خَیل تو؟

می گوید؛ میل تو نباشد، صبر هم وجود ندارد . باید یک چیزی تو را بکشد که صبر کنی، نروی .
این کار، سیستم به بلوغ رسیدن یا پخته شدن و به حضور رسیدن است .
پس بنابراین اگر شما را به چیزهایی چسبانده و الان می کند، شما باید صبر کنید .
شما نگویید « ما را چرا چسباندی اگر می خواستی بکنی » . این نگاه هم نگاه غلط من ذهنی است .
فرض کنید، الان آهنی خنک و سرد را دستمان می گیریم . می گوییم؛ به به عجب کیفی دارد . یواش یواش این آهن را گرم می کنند، یک جایی می گویی که ای کاش این را نمی چسبیدم . ولی وقتی داغ می شود، متوجه می شوید این واقعاً چیزی نیست که بتوانی ازش خنکی بگیری و ان زندگی را بگیری .
پس ما را می چسبانند به یک چیزی درد می آید . ما هوشیار می شویم، کنده می شویم ...
وقتی هوشیاری می رود به جهان، وقتی کنده می شود و بر می گردد، آن هوشیاری نیست . این پروسه، هوشیارانه هوشیار شدن است .
ما اراده آزاد داریم، ما قدرت کنده شدن داریم . نباید بگویید یکی بیاید من را بِکَند . نه ...
شما باید صبر کنید . این صبر درد دارد . ناظر اعمالتون باشید، کنده بشوید .

پرویز_شهبازی
برنامه_شماره614_گنج_حضور

هر که عاشق دیدیش معشوق دان

" درصحبت حافظ "

آغاز کتاب
حافظ از محبّان خداست و به مصداق سخن مولانا که گفت:
هرکه عاشق دیدیش معشوق دان
کاو به نسبت هست هم این و هم آن
دلبران بر بیدلان فتنه به جان
جمله معشوقان شکارِ عاشقان
خود نیز از محبوبان حضرت حق و از مستوران خیمۀ عزّتِ اوست
که چون سخنش در آن درگاهْ مُهرِ قبول یافت
مقبولِ طبع مردم صاحب نظر گردید
و مِهرش در دل عارف و عامی بنشست:
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخنِ عشق نشانی دارد
حافظ
سرِّ محبوبیت حافظ و سعدی و مولانا و همۀ شاعران و هنرمندانی که
به جاذبۀ حسن و کرشمۀ دلبری مُلکِ دل ها را تصرف کرده اند
همین است که از نقش و نغمۀ ایشان
بوی خوش آشنایی و رایحۀ امن و سلام به مشام می رسد
و چون عطار آفاق جهان را به بوی آن یار که،
پنهان و آشکار، محبوب جمله آدمیان است،
عطرآگین کرده اند:
کردی ای عطار بر عالم نثار
نافۀ مُشک هر زمانی صد هزار
از تو پُر عطر است آفاقِ جهان
وز تو در شورند عُشاقِ جهان
عطار
شمس تا مُلکِ ولایت به تصرف آورد
سخنش در همه آفاق روان می بینم
هرکجا بوی خدا می آید
خلق بین بی سر و پا می آید
مولانا

برگرفته از پیشگفتار کتاب " در صحبت حافظ "
به قلم حسین الهی قمشه ای

 

 

 

گل و گلاب

🌹🍀🌷🌹🌺

" گل و گلاب "

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری، وین پرده نشین باشد
حافظ
خداوند هستی چنین تقدیر فرموده است که
پیام آوران و قاصدانی که مردمان را از عالم غیب خبر می آورند
چون گل شاهد بازاری باشند
تا همه کس در ایشان بنگرد
و از شرم چهره موزون
و عطر دلاویز سخنشان
به هیچ ناپسندی میل نکنند
و به هر کار پسندیده ای روی آورند:
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
دیوان شمس
اما اولیا و قدیسان را چون گلاب در پردۀ ای از آبگینه نهاده اند
که هرچند عطر جان بخش آن گل را به مشام مشتاقان می رسانند
عامیان را بر دامن ایشان دست نیست
اگر چه بی حجاب در میان مردمان باشند:
آنکه گویند اولیا در کُه روند
پیش خلق ایشان فراز صد کهند
مهدی و هادی وی است ای راه جو
هم نهان و هم نشسته پیش رو
مثنوی
نوشته حسین الهی قمشه ای

تشخیص انسان خوب

🌹🌹

#تشخیص_انسان_خوب


شاگرد: از کجا باید یک انسان خوب را تشخیص دهم؟
استاد : تو نمی‌توانی از روی سخنان یک فرد، تشخیص دهی که او یک انسان خوب است؛
حتی از ظاهر هیچ فردی نیز نمی‌توانی به این شناخت برسی،
اما می‌توانی از فضایی که در حضور آن فرد، به وجود می‌آید، او را بشناسی؛
زیرا هیچ کس قادر نیست فضایی در اطراف خود ایجاد کند که با روحش سازگاری نداشته باشد.

اين يعني بازتاب شعور دروني و تشعشعات ما به هستی.

 

 

گفتم گفت

" گفتم گفت "

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم زمانِ عشرت دیدی که چون سرآمد؟
گفتا خموش حافظ کاین غصّه هم سرآید
یکی از صنایع ادبی شعر پارسی آن است که شاعر میان دو کس گفتگویی برقرار می کند که یکی خود اوست و آن دیگری یا معشوق است یا دنیا یا حکیمی دانا یا رقیبی در عشق.
در اینجا گفتگو میان حافظ و معشوق ازلی است و در این گفتگو اشاراتی ژرف به اسرار عشق و معرفت شده است، چنانکه گفتگوی میان فرهاد و خسرو از نظامی نیز آکنده از رازهای سرفراز و اسرار دلنواز عشق است.
نخستین بار گفتش از کجایی؟
بگفت: از دار مُلک آشنایی
بگفت: آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت: اندُه خرند و جان فروشند
بگفتا: جان فروشی در ادب نیست
بگفت: از عشق بازان این عجب نیست
بگفتا: عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت: از جان شیرینم فزون است

برگرفته از کتاب "در صحبت حافظ"
به قلم حسین الهی قمشه ای

خویش

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم...مولانا

قصه روباه

 

🌷🌹🍀🌷🌹🍀🌷🌹🍀

 

#قصه_روباه
و
#خود_واقعی

 


مولانا قصه روباهي را تعريف مي كند كه خودش را دوست نداشت و دلش مي خواست طاووس بشود؛ پس خودش را در خُم رنگ انداخت و رنگانگ شد اما طاووس نشد. چون نه مي توانست آواز بخواند و نه پرواز مي دانست و نه دُمي افشان داشت.

 

خيلي وقتها ما هم دچار همين ماجرا مي شويم. براي ديده شدن ، براي قدري تاييد و تحسين و توجه ، آنقدر خود را به رنگ اين و آن مي كنيم و آنقدر به ساز اين و آن مي رقصيم كه از آن #خود_واقعي هيچ باقي نمي ماند.
نمي توانیم ساعتي موزون آن باشیم و ساعتي ميزان اين، نمي توانیم خود را با متر و معيار و ترازو و وزنه و سنجه ديگران بسنجم.
همين خود ِواقعي با همه كم و كاستي هايش دوست داشتني تر از خودِ قشنگِ بدلي ست!

 



 

بیدارکردن ابلیس، معاویه را، که: خیز، وقت نماز است"

🌹 به نام خدا 🌹
🌷🌷🌷🌷🌷
#حکایت 33 ، دفتر دوم مثنوی معنوی
"بیدارکردن ابلیس، معاویه را، که: خیز، وقت نماز است"

معاویه در کاخ خود خوابیده بود، ناگهان شبحی او را از خواب بیدار می کند معاویه سرآسیمه بیدار شده ولی کسی را در اتاق نمی بیند باخود میگوید: همه درها بسته است این شخص از کجا آمد؟ برمی خیزد و به جستجو می پردازد.وبا شبحی برخورد کرده و از او می پرسد کیستی؟ پاسخ می دهد: ابلیس. معاویه می پرسد: چرا مرا بیدار کردی؟ می گوید: وقت نماز است به مسجد بروی. معاویه می گوید: تو خواهان عبادت وطاعت بندگان نیستی، چه حیله ای در سر داری؟ابلیس می گوید اگر خواب می ماندی وبه نماز نمی رفتی دچار ناراحتی وحسرت میشدی وشدت این ندامت از ثواب دهها نماز بالاتر است. پس تو را بیدار کردم که این حال خوش نصیبت نشود.

☀️ در خبر آمد که آن معاویه
خفته بد در قصر، در یک زاویه
🔅زاویه: گوشه
☀️ قصر را از اندرون در بسته بود
کز زیارت های مردم خسته بود
☀️ ناگهان مردی ورا بیدار کرد
چشم چون بگشاد، پنهان گشت مرد
☀️ گفت: هی کیستی؟ نام تو چیست؟
گفت : نامم فاش، ابلیس شقی است
☀️ گفت : هنگام نماز آخر رسید
سوی مسجد زود می باید دوید
☀️ تو چرا بیدار کردی مر مرا؟
دشمن بیداریی تو ای دغا
☀️ گر نماز از وقت رفتی مر تو را
این جهان تاریک گشتی بی ضیا
☀️آن غبین ودرد بودی صد نماز
کو نماز و، کو فروغ آن نیاز؟
✅ مولوی در این ابیات بیان می کند که حسرت بر قضا شدن هر عبادتی از انجام تقلیدی آن نزد خداوند با ارزش تر است. او اصالت عبادت را به روح آن می داند ومیگوید منظور از عبادت راست داشتن وتازه کردن درون است با خداوند.
"تا سالک از خودی خود فانی نشود وصول حقیقی دست نمی دهد. "

از خلق به حق چند راه است

🌷🌹🌷🌹🌷

از شیخ سؤال کردند که: از خلق به حق چند راه است؟

گفت: به یک روایت هزار راه است.

و به روایتی دیگر، به عدد هر ذره ای از موجودات، راهی است به حق.

اما هیچ راه نزدیک تر و بهتر و سبک تر از آن نیست که

راحتی به کسی رسد و ما بدین راه رفتیم، و همه را بدین وصیت می کنیم.

محمد بن منّور

ابلهان تعظیم مسجد می کنند

 🌹🌹

🌷🌷🌷

☀️ابلهان، تعظیم مسجد می کنند

      در جفای اهلِ دل ، جِدّ می کنند

✅ آدمهای احمق نسبت به بنای مسجد تعظیم و تکریم می کنند ، ولی صاحبدلان را سخت مورد اهانت و ستم قرار می دهند ؟

 " مسجد" در اینجا صورتِ ظاهری هر عبادتگاهی است یا هر آیین و مسلکی.این بیت نیز نقدی است بر صورت پرستان. صوفیان در تعریف قلب گفته اند: جوهری است نورانی ومجرد که حقیقت جامعه ی انسانی است و جامع جمیع حضرات و مظهر هویت ذاتیه ی تمامی اسماء و صفات است. دل ، نقطه ای است که دایره ی وجود از او در حرکت آمد و بدو کمال یافت ، وسِرّ ازل و ابد در او به هم پیوست و جمال و جلالِ وجه باقی بر او متجلّی شد.

.

☀️آن مجاز است این حقیقت ای خران 

     نیست مسجد جُز درونِ سَروران

✅ ای آدم های احمق ، "هر عبادتگاهی" جنبه ی مجازی و صوری دارد ، در حالی که دلِ انسان کامل جنبه ی حقیقی دارد. مسجدی جز دلِ بزرگانِ معرفت و اصحاب حقیقت وجود ندارد.

"پس وجود کامل ، عین ذکر حقّ است وذکر او ، ذکر حقّ است."

(حاج ملا هادی سبزواری)

 

دکتر #کریم_زمانی

رحمن و رحیم

 قوله تعالی: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ در جمله قرآن دو هزار و پانصد و شصت و سه جایگه نام اللَّه است. 

و در هیچ جای آن چندان آثار کرم و دلایل فضل و رحمت و تعبیه لطف نیست که در این آیت تسمیت. 

زیرا که بر اثر او نام رحمن است و رحیم و امید عاصیان و دست آویز مفلسان، نام رحمن و رحیم است. 

 

آئین منزل مشتاقان، و انس جان محبّان، نام رحمن و رحیم است. 

تاج صدق بر سر صدّیقان، و منشور خاصّیّت در قبضه خاصگیان، از شرف نام رحمن و رحیم است. 

علم علم در دست عالمان، و حلّه حلم در بر عابدان، از تأثیر نام رحمن و رحیم است. وجد واجدان و سوز عاشقان و شوق مشتاقان از سماع نام رحمن و رحیم است.

 

(کشف الاسرار)

توکل از نگاه مولانا

 ‍ " توکل از نگاه مولانا "

🌷🌷🌷🌷🌷🌷

شمعی به نام معرفت باریتعالی وجود دارد  که چون در روحی روشن شود با  نشانه هایی  توام است ؛ توکل بر خداوند یکی از آنهاست. آن گاه که بنده در شناخت خداوند بدانجا می رسد که جریان هستی را مقهور اراده او می بیند و حتا جریان سیل ها و بادها و جوی ها و افتادن برگ ها را نیز مشروط به اذن حق تعالی می داند؛  بی درنگ دست از اعتماد و توکل بر اسباب دنیوی می کشد و با تمام وجود به سوی پروردگارش روی می آورد و او را علت اصلی برآوردن حاجت ها و آرزوهای خویش می داند.

 

مولاناجلال الدین محمد ایرانی در بیان قدرت و اراده ی بی رقیب خداوند در گیتی می فرماید:

 

سیل و جوها بر مراد او روند

اختران زان سان که خواهد آن شوند زندگی و مرگ، سرهنگان او

بر مراد او روانه کوبه کو

هیچ دندانی نخندد در جهان

بی رضا و امر آن فرمان روان

هیچ برگی درنیفتد از درخت

بی قضا و حکم آن سلطان بخت

در زمین و آسمان ها ذره ای

پر نجنباند نگردد پره ای

 

مولانا پس از  این بیت ها که ناشی از معرفت والای او به پروردگار است؛ در مقام گذر از علت ها و اسباب دنیوی و توجه به مسبب الاسباب و توکل بر او چنین می سراید:

 

آن خبیری که نشد غافل زکار

آن گرامی پادشاه و کردگار

گر بسوزد باغت، انگورت دهد

در میان ماتمی، سورت دهد

آن شل بی دست را دستی دهد

کان غم ها را دل مستی دهد

چون که بی آتش مرا گرمی رسد

راضی ام گر آتش ما را کشد

 

و در فرجام می سراید :

 

آن که بیند او مسبب را عیان

کی نهد دل بر سبب های جهان

از مسبب هر که نابینا بود

بسته اسباب این دنیا بود

 

 

"به حیلت در سخن آوردن سایل، آن بزرگ که خود را دیوانه ساخته بود"

 🌹 به نام خدا🌹

 

#حکایت 32، دفتر دوم مثنوی معنوی

"به حیلت در سخن آوردن سایل، آن بزرگ که خود را دیوانه ساخته بود"

 

شخصی برای مشورت در امور زندگی به دنبال یافتن مرد دانشمندی بود.یکی به او گفت: در شهر ما یک دانشمند هست که خود را به دیوانگی زده و الان هم در میدان شهر سوار بر چوب با کودکان بازی می کند.جوینده او را در میان کودکان دید وصدایش زد و گفت: ای سوار برچوب، یک لحظه اسب خود را بطرف من بران. دیوانه نما به سمت او می آید ومیگوید: حرفت را بزن چون اسب من به تو لگد میزند. مرد سوال خود را میپرسد وپس از دریافت پاسخ رو به عاقل دیوانه نما کرده میگوید تو با این هوش وذکاوت چرا بر چوب سوار شده ای؟ ودر میان کودکان بازی میکنی ؟

پاسخ میدهد:این اوباش دستگاه حکومتی میخواهند من قاضی شهر بشوم وبرای اینکه دست از سرم بردارند این راه را پیش گرفتم. تا به دلیل دیوانگی صلاحیت قضاوت نداشته باشم .

☀️ آن یکی می گفت خواهم عاقلی

       مشورت آرم بدو در مشکلی 

☀️آن یکی گفتش که اندر شهر ما

نیست عاقل جز که آن مجنون نما

☀️ صاحب رایست وآتش پاره یی

    آسمان قدرست و اختر باره یی

🔅 صاحب رایی :خردمندی است

🔅آتش پاره ای:مانند پاره آتش روشن است

🔅آسمان قدرست: مرتبه او بلند مانندستاره در آسمان است

🔅اختر باره: در اینجا، ستاره های درخشان اسرار الهی را مانند باران بر دل مردم فرو می ریزد 

✅ اگر چه ظاهرا دیوانه است ولی در باطن او خردمند و بسیار با هوش وذکاوت است و مقام او مانند مقام ستارگان بلند ودرخشان است.

"مولوی در این حکایت اشاره دارد هر وقت عقل جزئی حجاب روح شود برای حفظ پاکی درون وعدم آلایش روح گاه باید عقل در سودای جنون در باخت"

☀️ چون ولیی آشکارا باتو گفت

صد هزاران غیب واسرار نهفت

☀️مر تو را آن فهم وآن دانش نبود 

   وا ندانستی تو سرگین را ز عود

✅ هر گاه اولیای الهی از اسرار الهی بتو چیزی گفت وتو علم ودانش درک سخنان اورا نداشته باشی، مثل اینست که بین بوی خوش وبوی نا مطبوع نتوانی تشخیص بدهی

"وقتی استعداد درک مطالب عالم معنا را نداشته باشی نمی توانی دیوانه واقعی از عشق الهی را از کسی که خود را دیوانه عشق الهی نشان می دهد فرق بگذاری"

☀️ از جنون خود را ولی در پرده ساخت

    مرو را ای کور، کی خواهی شناخت

☀️ پیش آن چشمی که باز ورهبر ست

      هر گلیمی را کلیمی در برست 

✅ وقتی یکی از اولیا طبق  آداب فرقه ملامتیان از نام و ننگ ترسی نداشته باشد ودر ظاهر خودرا به دیوانگی بزند. اگر ظاهر بین باشی نمیتوانی حقیقت او را بشناسی. اما اگر چشم باطن بین داشته باشی هیچ زمان ومکانی برای تو پنهان نخواهد بود. 

🔅 گلیمی: خرقه پشمینه

🔅 کلیمی: ولی موسی صفت

 

☀️کس نداند از خرد او را شناخت

چونکه او مر خویش را دیوانه ساخت

☀️ چون بدزدد دزد بینایی ز کور

    هیچ یابد دزد را او در عبور ؟

☀️ کور نشناسد که دزد او که بود 

   گرچه خود بر وی زند دزد عنود

✅ نا بینا دزد خود را نمی شناسد حتی اگر آن دزد لجباز به او تنه بزند، پیش بیاید وبا او حرف بزند 

"مرد حق را مرد آشنای به حقیقت می شناسد."❤❤❤❤❤

 

 

برخیر به میدان رو

برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو

رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد

 

غم‌هاش همه شادی بندش همه آزادی

یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد

 

مولانا 

 

بس سنگ بس گوهرشدم

 بس سنگ و بس گوهر شدم بس مؤمن و کافر شدم

 

گه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من

 

روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بد

 

گویم صفات آن صمد با نطق درانبار من...مولانا

 

 

بویی همی آید مرا

 بویی همی‌آید مرا مانا که باشد یار من

 

بر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من

 

کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلش

 

هر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من...مولانا

 

 

 

روزی شوی سرمست او

 روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست او

 

روزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من...مولانا

 

 

 بخور هر دم می شیرینتر از جان

 

به هر تلخی که بهر ما چشیدی

 

گزین کن هر چه می‌خواهی و بستان

 

چو ما را بر همه عالم گزیدی...مولانا

 

 

باورهای معنوی شکل

 🍀 اینکه ما فکر کنیم یک سری باورهای معنوی شکل داریم، یک سری کارهایی انجام می دهیم که اینها معنوی اند، یا مذهبی‌اند . معنیش این نیست که ما با خدا یکی هستیم . ما به وحدت رسیدیم .

باورمندی، یا عمل کردن به یک سری کارها بطور روزانه، نشان وحدت نیست .

برای وحدت باید هوشیارانه، عملاً در این لحظه حس کنی با او یکی هستی . ناظر و شاهد عبور خرد زندگی باشی . یعنی از شما یک جویی دارد به جهان رد می شود و همین سامان بخش است . شما باید این را ببینید و قضاوت هم نکنید، کم هست، زیاد هست . نه   

هی دارد رد می شود . یعنی خدا بصورت حقیقت قابل لمس برای شما در بیاید . نه در ذهنتان بصورت یک تصویر ذهنی، یک چیزی در آسمانها که یک سری چماقهایی دارد، آدم را تنبیه می کند و من می ترسم . 

خدا که ترس ندارد . خدا عین وجود شماست . اصل شماست . نباشد، شما نیستید . اینطوری نیست که ما خدا داریم، ما خودش‌ایم .

 

پرویز_شهبازی

برنامه_شماره614_گنج_حضور

گفتن شیخی ابایزید را کعبه منم،گرد من طوافی می کن

 🌹 به نام خدا🌹

❤❤❤❤❤

#حکایت 31، دفتر دوم مثنوی معنوی

"گفتن شیخی، ابایزید را که کعبه منم ، گرد من طوافی می کن"

 

بایزید بسطامی در راه مسافرت حج به پیرمردی با رخساری نورانی وقامت خمیده برخورد میکند. وقتی با او همکلام میشود متوجه میگردد که عیالوار و فقیر است. پیرمرد به بایرید گفت:کجا میروی؟ بایزید پاسخ داد: به زیارت حج می روم. گفت زاد و توشه چه داری؟ گفت دویست درم نقره که به گوشه عبایم محکم بسته ام. پیرمرد گفت:اینک این درم ها را به من بده وهفت بار گرد من بگرد که این طواف بهتر از طواف حج است وبایزید چنین کرد.

 

☀️ سوی مکه شیخ امت، بایزید

     از برای حج و عمره می دوید

☀️ دید پیری با قدی همچون هلال

       دید در وی فر و گفتار رجال

☀️ پیش او بنشست، می پرسید حال

   یافتش درویش و، هم صاحب عیال

☀️ گفت: عزم تو کجا ای بایزید ؟

رخت غربت تا کجا خواهی کشید ؟

☀️ گفت: قصد کعبه دارم از پگه

گفت :هین با خود چه داری زاد ره؟

☀️ گفت: طوقی کن به گردم هفت بار

      وین نکوتر از طواف حج شمار

☀️ عمره کردی، عمر باقی یافتی

   صاف گشتی، بر صفا بشتافتی

✅ با اینکار بایزید تو حج عمره بجا آوردی وعمر باقی یافتی پاک شدی ودر صفای واقعی سعی کردی.

✅ این حکایت در تذکره اولیا ومقالات شمس نیز آمده است . 

مولوی با بیان حکایت به این نکته اشاره دارد که اگر دل انسانی را شاد کنی وبه او خدمت کنی بهتر از عبادت کردن صوری است. او دل را جایگاه اسرار الهی میداند. و انسان را مظهر وتجلی حضور خداوند .

او مخالف حج نیست و حج واقعی (نه حج صوری ) را موجب رها شدن از نفس میداند و با حجی که این تاثیر را ندارد مخالفت میکند. او حج را شتافتن به سرای خداوند نمیداند بلکه در آمدن به صفای الهی را حج می نامد.حج از نظر او دیدن در و دیوار خانه کعبه نیست بلکه دیدن انوار الهی میداند. و... 

زیرا کعبه قبله اهل "مشاهده" است نه منزل اهل "معامله."

"خوشا به حال آن کسی که اگر به همه اسرار و نکات عمیق حج نمی رسد به بخش کمی از آن اسرار پی برده باشد. "

 

 

لنگ و لونگ و خفته شکل و بی ادب      سوی حق می غیژ و او را می طلب

 

دوست  دارد  دوست این  آشفتگی          کوشش  بیهوده  به  از  خفتگی...مولانا

 

وادی عشق

 🌹🌹

🌷🌷🌷

وادی_ﻋﺸــﻖ : ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ را ﮔــﻮﯾﻨﺪ ،

ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ؛ ﻳﻜﯽ ﺍﺯ ﻋـﺎﻟﯽ ﺗﺮﻳﻦ ﻭ ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﺍﺣـﻮﺍﻝﻋـﺎﺭﻑ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﻣﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﺍﺻﻮﻝ ﺗﺼﻮﻑ ﺑﺸﻤﺎﺭﻣﯿﺮﻭﺩ ، ﺑﺨﺎﻃــﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻋﺸﻖ ﺣﻘﯿﻘﯽ ؛ ﺁﺗﺸﯽ ﺳﻮﺯﺍﻥ، ﺑﺤﺮﯼﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ، ﺍﻟﻔﺖ ﺭﺣﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺍﻟﻬﺎﻡ ﺷﻮﻗﯽ

 ﺍﺳﺖ !ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻋﻄﺎﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : 

#ﻋﺸﻖ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﮐﻦ #ﻃﺮﯾﻘﺖ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﯾﻦ #ﻣﻘﺎﻡ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ #ﺍﻧﺴﺎﻥ_ﮐﺎﻣﻞ ﮐﻪ ﻣﺮﺍﺗﺐ ﺗﺮﻗﯽ ﻭ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺭﺍﭘﯿﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ، ﺩﺭﮎ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﺪ .

 

ﮐﺲ ﺩﺭﯾـــﻦ ﻭﺍﺩﯼ ﺑﺠـــﺰ ﺁﺗﺶ ﻣــﺒﺎﺩ 

 ﻭﺍﻥ ﮐﻪ ﺁﺗﺶﻧﯿﺴﺖ ﻋﯿﺸﺶ ﺧﻮﺵ ﻣﺒﺎﺩ

 

ﻋـــﺎﺷﻖ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ 

 ﮔـــﺮﻡ ﺭﻭ ﻭ ﺳﻮﺯﻧـــﺪﻩ ﻭ ﺳﺮﮐﺶ ﺑــﻮﺩ

 

ﻋــﺎﻗﺒﺖ ﺍﻧـﺪﯾﺶ ﻧﺒـــﻮﺩ ﯾــﮏ ﺯﻣــﺎﻥ 

 ﺩﺭﮐﺸﺪ ﺧﻮﺵﺧﻮﺵ ﺑﺮ ﺁﺗﺶ ﺻﺪ ﺟﻬﺎﻥ

 

ﺯﻣﺎﻧﯿﮑﻪ #ﺳﺎﻟﮏ ﺩﺭ #ﻭﺍﺩﯼ_ﻋﺸﻖ ﻗـﺪﻡ ﻣﯽ ﮔــﺬﺍﺭﺩ ، #ﻭﺟﻮﺩﺵﻣﺎﻻﻣﺎﻝ ﺍﺯ #ﻣﺤﺒﺖ ، #ﺷﻮﻕ ﻭ #ﻣﺴﺘﯽ ﻣﯽ ﮔــــﺮﺩﺩ ، ﺩﺭ ﺍﺗﺶﺳﻮﺯﺍﻥ ﻭ ﺗﺐ ﻭ ﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩ ﻭ ﺣﻆ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ .

 

تنها کردن باغبان ،صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر

 🌹به نام خدا 🌹

 

#حکایت 30، دفتر دوم مثنوی معنوی

"تنها کردن باغبان، صوفی وفقیه وعلوی را از همدیگر"

 

باغبانی وارد باغ خود شده ومی بیند که سه نفر در باغ هستند. این سه نفر صوفی، فقیه وسید بودند. باغبان تصور میکند که اینها دزد هستند و با خود فکر می کند که به تنهایی حریف 3 نفر نمیشود چون آنها جمع هستند پس راه چاره را در جدا کردن آنها از هم می داند  تا بعد به خدمت هریک برسد

 

☀️ باغبانی چون نظر در باغ کرد

دید چون دزدان به باغ خود سه مرد

☀️ گفت :  با اینها مرا صد حجت است

    لیک جمع اند و، جماعت قوت است

✅ باغبان  با خود گفت: من برای برخورد کردن با اینها دلایل زیادی دارم ولی اینها با همدیگرند و قدرتشان از من که تنها هستم بیشتر است

 

☀️هر یکی را ز آن دگر تنها کنم 

چونکه تنها شد، سبالش بر کنم

✅ ابتدا آنها را از هم جدا میکنم بعد وقتی تنهاشدن سبیلشان را می کنم (حسابشان را کف دستشان میگذارم).

با خوشرویی به آنها نزدیک شده و به صوفی میگوید: برای آنکه بیشتر به شما خوش بگذره وراحت باشید برو از اتاق انتهای باغ گلیم را بیاور. صوفی برای آوردن گلیم به انتهای باغ میرود . باغبان هم به دنبال صوفی راه می افتد، او را با چوبی محکم میزند ونزد دونفر دیگر بر میگردد وبه سید میگوید من مقداری نان پخته ام برو آن را بیاور تا بخورید. به محض دور شدن علوی رو به فقیه کرده و میگوید: این سید کیست؟ با خودت همراه کردی او در حد تو نیست وخودش به دنبال سید میرود و او را هم از پا در می اورد . وبعد که خیالش راحت میشود با فقیه تنهاست میگوید:

 

☀️ گفت: ای خر،اندرین باغت که خواند؟

        دزدی از پیغمبرت میراث ماند؟

به او میگوید ای نادان  تو با چه اجازه ای وارد باغ من شدی؟ آیا از رسول خدا دزدی  به تو میراث مانده؟ فقیه متوجه میشود که سخنان قبل باغبان فقط برای ایجاد تفرقه بوده ومیگوید مرا بزن که خوب کاری میکنی این است سزای کسی که از یاران خود جدا شود.

 

☀️ این جهان کوه است وگفت وگوی تو 

        از صدا هم باز آید سوی تو 

☀️ هر که بر گردد سرش از چرخ ها

    همچو خود گردنده بیند خانه را

☀️ گفت: حق استت، بزن دستت رسید

        این سزای آنکه از یاران برید 

✅ در این حکایت مولانا ضرر و زیان اختلاف در جمع و جدا شدن از یکدیگر رو بیان می کند.(فواید اتحاد ودوری از تفرقه)

 

تا بدانی که خبیرست ای عدو

 تا بدانی که خبیرست ای عدو

 

می‌دهد هر چیز را درخورد او

 

کی کژی کردی و کی کردی تو شر

 

که ندیدی لایقش در پی اثر

 

کی فرستادی دمی بر آسمان

 

نیکیی کز پی نیامد مثل آن

 

گر مراقب باشی و بیدار تو

 

بینی هر دم پاسخ کردار تو

 

چون مراقب باشی و گیری رسن

 

حاجتت ناید قیامت آمدن

 

آنک رمزی را بداند او صحیح

 

حاجتش ناید که گویندش صریح

 

این بلا از کودنی آید ترا

 

که نکردی فهم نکته و رمزها

 

از بدی چون دل سیاه و تیره شد

 

فهم کن اینجا نشاید خیره شد

 

ورنه خود تیری شود آن تیرگی

 

در رسد در تو جزای خیرگی

 

ور نیاید تیر از بخشایش است

 

نه پی نادیدن آلایش است

 

هین مراقب باش گر دل بایدت

 

کز پی هر فعل چیزی زایدت

 

ور ازین افزون ترا همت بود

 

از مراقب کار بالاتر رود...مولانا

 

 

زنگار زدایی دل با فیه مافیه

 ‍ زنگارزُدایی دل با فیه مافیه

 

هر چه تو در دل پنهان داری از نیک و بد،

حق تعالی آن را بر ظاهرِ تو پیدا گرداند!

هر چه بیخِ درخت پنهان می خورَد.

اثرِ آن در شاخ و برگ ظاهر می شود.

اگر هر کسی بر ضمیرِ تو مطّلع نشود،

رنگِ روی خود را چه خواهی کردن؟!

 

فیه_مافیه 

مولانای_جان 

بعضی ها

 🍀 بعضی ها فکر می کنند اگر پول باشد، کار درست می شود . این هم توهم بزرگی است .

من شخصاً انسانهای بسیار بسیار ثروتمندی را می شناسم . زن و شوهر در یک خانۀ بزرگ دائماً دعواست، دائماً گرفتاری هست، دائماً غم هست . 

گاهی اوقات شما این آدمهایی که به پولی رسیده‌اند، به مقامی رسیده‌اند، به جایی رسیدند که مردم بهشان توجه می دهند، تایید می دهند را دیده اید .  مثل این هنرپیشه‌ها، مثل این ورزشکارها با خانه‌های بزرگ .  مردم دنبالشان هستند، امضاء بگیرند، عکس بگیرند و فلان و ... 

اینها دیگر چون نمی توانند از اقلام من ذهنی، هویت و خوشی بگیرند .  دیگر چقدر تایید؟ چقدر توجه؟ چقدر پول؟ 

بالاخره آدم یک مقدار پول فرض کنید، دویست میلیون دلار پول داشته باشد، پول دیگر بهش خوشی نمی دهد . بزرگترین خانه‌ها را داشته باشد، چند تا خانه داشته باشد، چند تا اتومبیل آخرین مدل داشته باشد، پس از آن نمی تواند از جهان هویت بگیرد . از جهان توجه بخواهد، از جهان خوشی بگیرد . فکر کند خوشبختی در چیزهاست .

وقتی چیزها بهش خوشبختی ندادند به مواد مخدر پناه می برد . 

 

پرویز_شهبازی

 برنامه_شماره614_گنج_حضور