می‌گوید آن رباب که: مُردم ز انتظار
دست و کنار و زَخمه عُثمانم آرزوست

می گوید یک سازی هست آنجا، از انتظار مُردم می گوید که می خواهم عثمان بیاید من را بزند. معلوم است عثمان یک ساز زن بوده است. ( سمبلیک) دل ما خدائیت ما، ساز است، رباب است، یا تار است. این خدائیت ما به ما چی می گوید؟ می گوید بابا من از انتظار مردم، من می خواهم خدا من را بزند، چیه این هی از بیرون مت را می زنند .
من می خواهم یک کسی که خوب ساز می زند متخصص ساز زدن است من را بزند و آن کیه؟ و آن زندگی است.🌸🍀🌸


استاد_پرویز_شهبازی

سلام دوست جانان

اینم آدرس کانال تلگرامم @kuyeshgh

برگی از دفتر معرفت 😍😍در صورت تمایل خوشحال خواهم شد به دوستان خود نیز 

معرفی کنید

 

با تشکر و قدر دانی فراوان 😍😍

جانم ملول گشت زفرعون و ظلم او

🌷🌸🌹🍀🌷🌸🌹🍀🌷

جانم مَلول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست

فرعون همین من ذهنی ماست و اگر همه من های ذهنی را جمع کنید و این فضا را یکی کنید، می شود یک فرعون بزرگ در این جهان، کارش تلف کردن زندگی در این لحظه است. در این لحظه فرعون مجبور می کندبجای متوجه شدن وآگاه بودن به این لحظه که زندگی است ما اتفاق این لحظه را ببینیم چون هوشیاری جسمی دارد.فرعون یا من ذهنی ما می‌گوید: من تو هستم و خودش را به ما تحمیل کرده است، فرعون باعث می شود که فاصله بین دو صندق بسته بشود،از فاصله بین دو صندوق و آگاه شدن به آن خرد می آید بیرون، برکت می آید بیرون. شما ظلم فرعون را در طول زندگی تان دیده اید که چه جوری ضرر زده به شما، ضرر جسمی زده، ضرر هیجانی زده، شما می توانستید احساس لطیف عشقی داشته باشید، ولی الآن خشم دارید حرص دارید ترس دارید اینها ظلم فرعون است.وایستاده آنجا در این لحظه بجای اینکه ما از این لحظه آگاه بشویم و در این لحظه زندگی کنیم و زندگی ما کیفیت داشته باشد، ریشه داشته باشیم، عمق بی نهایت داشته باشیم، بیاییم به سطح و او بشویم، زندگیمان را سرمایه گذاری کنیم در تقویت و تعمیر فرعون.و می گوید که: من همینطور که شب بود و موسی با گله اش می رفت و زنش حامله بود و از سنگ چخماقش جرقه نمی پرید، یعنی چی؟ اینها همه سمبولیک است.حامله بود یعنی انسان حامله می شود به حضور، باید از او متولد بشود و یک‌موقع می رسد که ملول می شود در سن چهل سالگی، می بیند که هرچه می خواسته بدست آورده، ولی زندگی اش بی معنی است.زندگی بکند، یا نکند فرقی نمی کند، جرقه خلاقیت و شادی دیگر در او‌ دیگر نمی پرد، همانطور که از سنگ چخماق موسی نمی پرید.و رفت بالای کوه، برای اینکه دید در بالای کوه آتشی هست و رفت و دید که این آتش، آتش معمولی نیست، یعنی پس الان که ما ملول هستیم، در چهل، پنجاه سالگی، یک آتش دیگری در درون ما هست. الان که از عشق صحبت می کنیم شما می گویید خودت را به من نشان بده،ولی اگر متعهد باشیم از ته دل بخواهیم، این کوه منفجر می شود، این ذهن منفجر می شود در هم فرو می ریزد و موسی جدید و شمای جدید به خدا زنده می شوید و آن نور درونش شروع می کند به تابان شدن، ما داریم به تابان شدن نور درونمان می خواهیم برسیم.پس می بینید که از داستان موسی و فرعون استفاده می کند، وقتی که نور روی موسی شروع می کند به تابیدن ظلم فرعون هم قطع می شود، برای اینکه دیگر فرعون نمی ماند. فرعون اگر مانده باشد بی اثر می شود.یک موقع هست که شما ناظر ذهنتان هستید، این ناظر اینقدر عمیق می شود، اینقدر حواسش جمع می شودو در این لحظه وصل است و از این لحظه تکان نمی خورد واینقدر ساکن هست در این لحظه که روان هست و اینقدر ذهن را می بیند و هم هویت شدگی ها در ذهن کم شده، ذهن هر کاری می کند دیگر نمی تواند بکشد. آنموقع نور روی شما دارد می تابد و دیگر فرعون نمی تواند کاری بکند، ولی تا موقعی که این اتفاق نیافتاده جانتان ملول خواهد شد.

استاد_پرویز_شهبازی

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

🌷🌸🌹🍀🌷🌸🌹🍀🌹
تفسیر_دیوان_مولانا

قسمت سوم

بنمای رخ که باغ گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

مثلاً وقتی این اشعار را می خوانیم و شما می شنوید، آن آب، آن هوشیاری در درون شما، شناسایی می کند این حقیقت را و به ارتعاش درمی آید، پس شما کاملاً جدا نشده اید از خدا یا زندگی، بلکه موقتاً یک چیزی بافتید به نام من ذهنی و امکان شناسایی اینکه ما اشتباه کرده ایم و ما این من ذهنی نیستیم وجود دارد و شما این کار را کرده اید.یک شناسایی بسیار مهمی است که ما بدانیم ما این بافت ذهنی نیستیم و این بافت ذهنی حرف می زند، حرفهایش هم حرفهای ما نیست، حرفهایش همه مربوط به بیرون است، همه مربوط به چیزهایی است که ما باهاشون هم هویت شدیم.درضمن هوشیاری این توانایی را هم دارد که به چیزها هویت بدهد، یعنی هویتش را تزریق کند به چیزهایی که بوسیلۀ فکر تجسم می کند و بگوید من این هستم که همان اتفاق افتاده است، و با ازبین رفتن چیزها کوچک می شود با اضافه کردن چیزها بزرگ می شود.اگر ما را تائید کنند ما بزرگ می شویم، یعنی این من ذهنی بزرگ می شود، انکار کنند بد ما را بگویند، ما کوچک می شویم.و این من ذهنی مکانیسم های دفاعی دارد که شرطی شده هست. به محض اینکه یک نفر می خواهد ما را کوچک کند، ما مثلاً خشمگین می شویم، ما شروع می کنیم به دفاع کردن، ما مثلاً بعضی موقع ها به هپروت می رویم و فکرهای عجیب و غریبی در سرمان می زند برای بزرگ کردن خودمان، برای تعمیر خودمان، یا مثلاً تجسم می کنیم یکی دارد ورشکست می شود، از بین می رود و آن دشمن ماست،درضمن دوست و دشمن دارد من ذهنی، و با این تجسم ها و هپروتها خودش را تعمیر می کند.
یک بافت توهمی است و ما آن نیستیم.

استاد_پرویز_شهبازی

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

🌷🌸🌹🍀🌷🌸🌹🍀🌹
تفسیر_دیوان_مولانا

قسمت دوم

بنمای رخ که باغ گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ما از جنس امتداد خدا هستیم، ما از جنس هوشیاری هستیم، وقتی وارد این جهان می شویم یک ابزاری را فعال می کنیم به نام فکر، ذهن، و اولین بار اسم مان را بصورت فکر می شنویم بعد کلمۀ من را یاد می گیریم.بعد متوجه می شویم که این دوتا فکر عین هم است و اینها را باهم یکی می کنیم و بعدازآن یک فکر دیگر را یاد می گیریم و آن مال من است. متوجه می شویم که بعضی چیزها متعلق به اسم من یا مال من است و از طریق این فکر مال من، خیلی چیزها را به خودمان مربوط می کنیم، و یواش یواش یک چیز ذهنی یک بافت ذهنی درست می کنیم، اسمش را گذاشتیم من ذهنی.
این من ذهنی با چسبیدن یا هم هویت شدن با چیزها بوجود می آید، و عقل چیزها را دارد، هوشیاری چیزها را دارد، یعنی هوشیاری جسمی دارد و یواش یواش این بافته می شود و ما فکر می کنیم داریم یک خودی درست می کنیم یک منی درست می کنیم که ما آن هستیم. غافل از اینکه ما یک من دیگری هستیم که اسمش من فطری است و آن خدائیت است. و در ادبیات ما، ما اصطلاح آب و گل داریم. درواقع گل همین بافت است، آب دوباره هوشیاری است. معنی اش این است که درست است که ما یک بافت ذهنی به نام من ذهنی درست می کنیم ولی هنوز آن آب و هوشیاری درما هست.

استاد_پرویز_شهبازی

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوست

🌷🌹🍀🌷🌹🍀🌷

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ 441
قسمت اول

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوست

مولانا از جانب هر انسانی این آرزو را می کند که معشوق خودش را به ما نشان بدهد، چرا که ما می خواهیم باغ و گلستان یعنی زیبایی ها ی رخش را ببینیم و زیبایی بیافرینم. و همین طور می گوید لبت را بگشا، یعنی از طریق من حرف بزن، من می خواهم حرفهای تو را بزنم، خودت را از من بیان کن، که من آرزوی شیرینی و شادی فراوان دارم.ما نباید فکر کنیم که معشوق وقتی خودش را به ما نشان می دهد ما یکنفریم او هم یک نفر دیگر است، بلکه رخش را وقتی ما تبدیل می شویم وقتی به او تبدیل می شویم، وقتی او یا ما به او زنده می شویم خودش را نشان می دهد، اینطور چیزی نیست که من یک نفرم او هم یک نفره، این طرز تصور مال من ذهنی است و غلط است. اینکه مولانا همه ابیات را به آرزوست ختم می کند یعنی آرزوی هر بشری است که به خدا زنده بشود، درست است که می گوید آرزو ولی سرنوشت بشر همین است. هر بشری آگاهانه یا ناآگاهانه می خواهد که به او زنده شود، تمام کارها چنان طرح ریزی شده که هر انسانی هوشیارانه به او زنده بشود، یعنی او خودش را به ما نشان بدهد.اما این که ما می گوییم می خواهیم زنده بشویم یا آرزویمان این است یا سرنوشتمان این است معنی ش این است که الان خودش را به ما نشان نمی دهد و خودش را از ما بیان نمی کند، ولی این کار امکان دارد. نه تنها امکان دارد اصلاً ما برای همین آمدیم اینجا، منتها ابتدا افتادیم به پارازیت ذهنی به یک فکر کننده حرف زننده‌ای که در سر ما حرف می زند. پارازیت ذهنی همین فکر بعد فکر من ذهنی است یا بافت ذهنی است که از سرمان می‌گذرد، علت اینکه ما او را نمی بینیم یا ما به او زنده نشدیم در این لحظه و روی او قائم نشدیم و او خودش را از ما بیان نمی کند، حرف زدن من ذهنی در سر ما و وجود من ذهنی است.
ولی قرار براین بوده است که من ذهنی موقتی باشد و این حرفهایی که در سر ما ادامه دارد، این ‌حرف زدن متوقف بشود، یعنی ما براساس یا از منبع من ذهنی حرف نزنیم، بلکه از منبع حضور و منبع زندگی حرف بزنیم. ولی این صورت نمی گیرد حال چرا این صورت نمی گیرد؟استاد_پرویز_شهبازی 

 

حکایت دفتر سوم مثنوی معنوی ِفرار کردنِ حضرت عیسی از یک احمق"

🌹به نام خدا🌹

حکایت دفتر سوم مثنوی معنوی
ِفرار کردنِ حضرت عیسی از یک احمق"

حضرت عیسی را دیدند که چنان شتابان به سوی کوه می‌دود که گویی از برابر شیری گرسنه می‌گریزد. مردی با سرعت در پیِ او رفت و پرسید: «کسی دنبال تو نیست، چرا مانند برق و باد می‌گریزی»؟ اما حضرت عیسی چنان گرمِ دویدن بود که مجال پاسخ گفتن به آن مرد را نیافت. مرد خود را به عیسی رساند و گفت: «به خاطر خدا، یک لحظه درنگ کن و مرا از این سرگشتگی نجات بده. نه حیوانی در پیِ توست، نه کسی تو را تعقیب می‌کند خطری برای تو وجود دارد؛ چرا این‌گونه سرآسیمه و شتاب‌زده می‌دوی»؟ عیسی پاسخ داد: «من از یک احمق می‌گریزم. به کناری برو و مانعِ من مشو»! آن مرد حیرت‌زده پرسید: «آیا تو همان عیسایی نیستی که با اسمِ اعظمِ حق، مرده‌ها را زنده می‌کند و بیماران را شفا می‌دهد»؟ عیسی فرمود: «آری، من همانم». مرد گفت: «حال که تو چنین کارهای عظیمی را انجام می‌دهی، چرا از پسِ یک احمق برنمی‌آیی»؟ و عیسی فرمود: «به خداوند سوگند، من اسم اعظم را بر کور و کر خواندم، شفا یافتند، آن را بر کوه خواندم، شکافته شد، آن را بر مرده‌ها خواندم، زنده شدند، اما بارها، با نهایت مهربانی، نامِِ خدا را بر دلِ انسان احمق خواندم، هیچ سودی نداشت و شکیبایی و مهرورزیِ من بر لجاجتِ او افزود؛ ازاین‌رو هیچ چاره‌ای جز گریختن از برابر او برای من نمانده است».
مولوی معتقد است #طبق_اصل_سرایت، اگر ساعتی بر روی سنگی سرد بنشینیم، به تدریج گرمای بدنِ ما به سنگ منتقل می‌شود و سرمای سنگ به بدنِ ما سرایت می‌کند.همنشینی با احمق نیز باعث می‌شود که حماقت، سردی و ستیزه‌روییِ او به ما سرایت کند و ایمان، گرما، نیرو و نشاطِ ما از دست برود. #از_بحث_کردن_با_احمق_بپرهیزیم.

ز احْمقان بگْريز! چون عيسى گريخت
صحبتِ احمق بسى خون ها كه ريخت

اندر این ره

اندراین ره می تراش و می خراش

تا دم آخر ،دمی فارغ مباش ...مولانا

کرامت شعر

" کرامت شعر "

شعر به راستى يك گوهر الهى است
كه در آنِ واحد هم مركز و هم محيطِ حلقه دانش است
شعر همه دانش ها را در بر مى گيرد
و همه دانش ها نیز بدان اشارت مى كنند
و همزمان، هم ريشه و هم شكوفۀ همه نظام هاى فكرى است
از شعر است كه همه چيز نشأت مى گيرد
و همه چيز زيب و زيور مى يابد
شعر لحظه هاى مقدس شهود الهى را در انسان
باز خرید می کند و از دستخوش فنا دور مى دارد.
شعر همه چيز را دوست داشتنى مى كند:
آنچه را كه در كمال زيبايى است تعالى مى بخشد
و آنچه را كه سخت ناموزون و نازيباست از موهبت زيبايى برخوردار مى كند
شعر وجد و شادى را با هول و هراس
و رنج را با لذت
و زمان را با ابديت پيوند مى دهد
و همه تضاد هاى آشتى ناپذير را
در زيرِ يوغِ خفيف خود جمع مى كند
كيمياى اسرار آميز شعر
آب هاى مسمومى را كه از اقليم مرگ به سوى زندگى جارى است
همه را به طلاى قابلِ نوش بدل مى سازد
و نقاب عادت و آشنايى را از چهره جهان بر مى گيرد
و آن زيبايىِ عريان و خفته را
كه روح و جان جهان است
در معرض تماشا مى گذارد

برگرفته از کتاب " گنجینه آشنا "

الهی قمشه ایی