🌷🌹🍀🌷🌹🍀🌷

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ 441
قسمت اول

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قندِ فراوانم آرزوست

مولانا از جانب هر انسانی این آرزو را می کند که معشوق خودش را به ما نشان بدهد، چرا که ما می خواهیم باغ و گلستان یعنی زیبایی ها ی رخش را ببینیم و زیبایی بیافرینم. و همین طور می گوید لبت را بگشا، یعنی از طریق من حرف بزن، من می خواهم حرفهای تو را بزنم، خودت را از من بیان کن، که من آرزوی شیرینی و شادی فراوان دارم.ما نباید فکر کنیم که معشوق وقتی خودش را به ما نشان می دهد ما یکنفریم او هم یک نفر دیگر است، بلکه رخش را وقتی ما تبدیل می شویم وقتی به او تبدیل می شویم، وقتی او یا ما به او زنده می شویم خودش را نشان می دهد، اینطور چیزی نیست که من یک نفرم او هم یک نفره، این طرز تصور مال من ذهنی است و غلط است. اینکه مولانا همه ابیات را به آرزوست ختم می کند یعنی آرزوی هر بشری است که به خدا زنده بشود، درست است که می گوید آرزو ولی سرنوشت بشر همین است. هر بشری آگاهانه یا ناآگاهانه می خواهد که به او زنده شود، تمام کارها چنان طرح ریزی شده که هر انسانی هوشیارانه به او زنده بشود، یعنی او خودش را به ما نشان بدهد.اما این که ما می گوییم می خواهیم زنده بشویم یا آرزویمان این است یا سرنوشتمان این است معنی ش این است که الان خودش را به ما نشان نمی دهد و خودش را از ما بیان نمی کند، ولی این کار امکان دارد. نه تنها امکان دارد اصلاً ما برای همین آمدیم اینجا، منتها ابتدا افتادیم به پارازیت ذهنی به یک فکر کننده حرف زننده‌ای که در سر ما حرف می زند. پارازیت ذهنی همین فکر بعد فکر من ذهنی است یا بافت ذهنی است که از سرمان می‌گذرد، علت اینکه ما او را نمی بینیم یا ما به او زنده نشدیم در این لحظه و روی او قائم نشدیم و او خودش را از ما بیان نمی کند، حرف زدن من ذهنی در سر ما و وجود من ذهنی است.
ولی قرار براین بوده است که من ذهنی موقتی باشد و این حرفهایی که در سر ما ادامه دارد، این ‌حرف زدن متوقف بشود، یعنی ما براساس یا از منبع من ذهنی حرف نزنیم، بلکه از منبع حضور و منبع زندگی حرف بزنیم. ولی این صورت نمی گیرد حال چرا این صورت نمی گیرد؟استاد_پرویز_شهبازی